به یاد بود استاد شهریار:
به تیره بختی خود کس نه دیدم و نه شنیدم
زبخت تیره خدایا چه دیدم و چه کشیددم!
برای گفتن با دوست شکوه ها به دلم بود
ولی دریغ که در روزگار دوست ندیدم!
رفیق اگر تو رسیدی سلام ما برسانی
که من به اهل وفا و مروتی نرسیدم.....
این شعرو قبلا نوشته بودم . بی منظور.
ولی حالا با منظور نوشتم.. . . . . .
آن نه عشق است که بتوان بر غمخوارش برد
یا توان طبل زنان بر سر بازارش برد
عشق می خواهم از آن سان که رهائی باشد
هم از آن عشق که منصور سر دارش برد
عاشقی باش که گویند : به دریا زد و رفت
نه که گویند : خسی بود که جوبارش برد
دلت ایثار کن آن سان که حقی با حق دار
نه که کالاش کنی گوئی : طرارش برد
شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی
عشق بازاری ما رونق بازارش برد
عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد
مرد میدانی اگر باشد از این جوهر ناب
کاری از پیش رود کارستان ک" آرش" برد
پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان
باز هم گوش سپردم به صدای غمشان
هر غزل – گرچه خوداز دردی وداغی می سوخت
دیدنی داشت ولی سوختن با همشان
گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد
بغضشان،شیونشان،ضجه زیر وبمشان
نه شنیدی و مباد آنکه ببینی روزی
ماتمی را که بجان داشتم از ماتمشان
زخم ها ، خیره تر از چشم – تو را می جستند
تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان
این غزل ها همه جانپاره دنیای منند
لیک با اینهمه – از بهر تو می خوانمشان
گر ندارند زبانی که تو را شاد کنند
بی صدا باد دگر زمزمه مبهمشان
فکر نفرین به تو در ذهن غزلهایم بود
که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان
محمد علی بهمنی
سخن عشق تو بی آنکه بر آید به زبانم
رنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
باز گویم که عیانست چه حاجت به بیانم
گر چنان است که روزی من مسکین گدا را
به بر غیر ببینی ز در خویش برانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به پایان نرسم تا نرسد کار به جانم...
و با آمدنش خداوند بر آدمیان منت نهاد .
و او آخرین پیامبران است و مژ ده ای بر مردمان " آخر الزمان"
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را رفیق و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
تک بیـــــــــــت
گفتم لب تو را که دل من تو برده ای گفتاکدام دل؟چه نشان؟کی؟کجا؟که برد؟
" سعدی"
کی می رسد به حسن تو خورشید درفلک؟ خود را هزار بار اگر برزمین زند
"صائب"
چندین هزار شیشه دل را به سنگ زد افسانه است اینکه دل یار نازک است!
مرا به روز قیامت غمی که هست این است که روی مردم دنیا دوباره باید دید!
ما از این هستی ده روزه به تنگ آمده ایم وای بر" خضر" که زندانی عمر ابد است!
ابوسعید ابی الخیر:
آنرا که حلال زادگی عادت وخوست عیب همه مردمان به چشمش نیکوست
معیوب ، همه عیب کســان می نگرد ازکوزه همان برون تراود که دراوست
" مولانا":
جز من اگرت عاشق شیداست بگو ور میــل دلت به جانب ماست بگو
ور هیچ مرا در دل توجاست بگو گرهست بگونیست بگوراست بگو
باباافضل کاشانی:
برخیزکه عاشقان به شب راز کنند گرد در و بام دوسـت پروازکنند
هرجا که دری بود به شب دربندند الا دردوست را که شب باز کنند
بوی سبزه
بوی خاک
شاخه های شسته - باران خورده - پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گرنکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ.
" فریدون مشیری( از کاست بوی باران شجریان)
پائولو کوئیلو: Paulo coelho
" خود را نگران آنچه که می دانی یا نمی دانی نکن.
نه به گذشته بیندیش و نه به آینده.
فقط بگذار دستان خدا هر روز شگفتی های اکنون را برای
تو بیاورد. "
- " گاهی خداوند برکتی را پس می گیرد تا در درک بهتر آن به شخص کمک کند.
خداوند می داند یک روح را تا چه سطحی می تواند بیازماید..."
-" اگر چیزی خوب پیش نمی رود تنها دو توضیح برای آن وجود دارد:
یا مقاومت شما آزموده می شود ، یا باید جهت خویش را تغییر دهید. "
- اگر هنوز زنده ای بخاطر این است که هنوز به آنجا که باید باشی نرسیده ای.
در فضا انرژی مثبت بپراکنید ، انرژی مثبت بیشتری را به خود جذب می کنید.-
حضور گم شده صد هزار آدم گم
حضور وحشی رنگ
طنین نعره مسلول و خنده مسموم
طنین دغدغه ، جنگ
یکی به عربده گفت:
-" درود برآبی!
به هر کجا که روی ، رنگ آسمان آبی است".
به طعنه گفت کسی – با غرور و بی تابی:
- " ولی نبود آبی میان هیچ رگی خون هیچکس هرگز
درود بر قرمز!".
فضای ساده و سبززمین آزادی
در انفجار صدای ترقه ها دردود
نود دقیقه کدورت
" نود " دقیقه کبود.
*
در آستانه در
غریب و غمزده طفلی کنار وزنۀ پیر
به فکر سنجش وزن هزار ناموزون
و پیر مردی گنگ ،
تکیده ، تشنه ، به دنبال لقمه ای روزی
کدام استقلال ؟
کدام پیروزی؟
"امیری اسفندقه"
این مجسمه زیبا در جوار زاینده رود و عظمت پل از غریبی شکوه می کند!