سلام.
به یاد بود استاد شهریار:
به تیره بختی خود کس نه دیدم و نه شنیدم
زبخت تیره خدایا چه دیدم و چه کشیددم!
برای گفتن با دوست شکوه ها به دلم بود
ولی دریغ که در روزگار دوست ندیدم!
رفیق اگر تو رسیدی سلام ما برسانی
که من به اهل وفا و مروتی نرسیدم.....
شفیعی کدکنی:
نفسم گرفت از این شب در این حصار بشکن
در این حصار جادوئی روزگار بشکن
چو شقایق از دل سنگ بر آر رایت خون
به جنون صلابت صخره کوهسار بشکن
تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن
" سر آن ندارد امشب که بر آید آفتابی"
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسرای تا که هستی که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن
شب غارت تتا ران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایۀ دیو سار بشکن
ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتا ر بشکن
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
داشتم کاری از مرحوم "سید خلیل عالی نژاد"
را می دیدم که این شعرمولانا را می خواند:
"حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
واندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو ..."
یاد عکس استاد افتادم که زیرش نوشته بود:
"هیچ اگر سایه پذیرد،
ما
همان سایۀ هیچیم."
به یاد مرحوم عالی نژاد کاست پیشنهادی امشب،"یادگار یار"
است که شاگردان استاد به یاد او "آهنگهائ از او را نواخته اند....
یادی از مرحوم
"حسین پناهی"
میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
... این بود زندگی؟؟؟؟
یک بحر طویل دیگر از "ابولقاسم حالت"
پیدا کردم با نام "اتاق جادو" البته موضوعش
قد یمیه اما خوندنش خالی از لطف نیست:
"آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش افتاد وپس
از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به کف آورد زر و سیمی و
رو کرد به تهران خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف
گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذر ها و به هر سوی
نظرها وبه تحسین و تعجب نگران گشته به هر کوچه و بازار و
خیابان و دکانی .
در خیابان به بنائی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلل
نظر افکند و شد از دیدن آن خرم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و
جلو آمد ومشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور
ولی البته نبود آدم دل ساده که آن چیست؟ برای چه شده ساخته یا بهر
چه کار است؟ فقط کرد بسویش نظرو چشم بدان دوخت زمانی.
ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دگمه پهلوی آسانسوربه سر
انگشت فشاری و به یکباره چراغی بدرخشید و دری وا شد و پیدا شد
از آن پشت اتاقی و زن پیر وزبون داخل آن گشت و درش نیز فرو
بست. دهاتی که همانطور به آن صحنه جالب نگران بود ز نو
دید دگر باره همان در به همان جای زهم وا شد واین مرتبه یک
خانم زیبا و پری چهره برون آمد از آن.!! مردک بیچاره به یکباره
دچار تعجب شد وحیرت چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و
دید که در چهره اش از پیری و زشتی ابداً نیست نشانی.
پیش خود گفت : که ما در توی ده اینهمه افسانه جادوگری و سحر
شنیدیم ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسونکاری وجادوکه
در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یکربع زنی پیر مبدل
به زن تازه جوانی شود افسوس کزین پیش نبودم من درویش از این
کار خبر دار که آرم زن فرتوت و سیه چرده خود نیز به همراه در
اینجا که شود باز جوان آن زن بیچاره و من هم سر پیری برم از دیدن او
لذت و با او به ده خویش چو برگردم وزین واقعه یابند خبر اهل ده ما،
همه ده را بگذارند که در شهر بیارند زن خویش چو دانند به شهر است
اتاقی که درونش چو رود پیر زنی زشت، برون آید از آن خانم زیبای
جوانی.!!!!!!!!!
آهنگ پیشنهادی:
فکر می کنم کمتر کسی باشد- از آنهائی که موسیقی
خوب و انتخاب شده گوش می کنند- که "رسوای دل" را
نشنیده باشد.
اگر تا حالا گوش ندادید.... هنوز دیر نشده
"ماهی را هر وقت....
این کنسرت توسط استاد شجریان به همراه گروه"آوا"
در سال 75 ، در دستگاه "سه گاه" اجرا شد:
"جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال
شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال
دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل
پیام ما که رساند مگر نسیم شمال
جماعتی که نظر را حرام می دانند
نظر حرام بکردند و خون خلق حلال....
دارم با لهجه اصفونی اصیل"رینونی"می نویسم!
می تونیند بوخونیند؟
آخه یکی نیس بگد:
مردی حسابی آخه ساعت ۳ نصبی شب
وخ گیر اوردی؟ برو بیگی بخواب!
سوفوره دارد جارو میکوند.نزیکای روزس.
بقوله مولوی:
همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
همه شب دیده من بر فلک استاره شمرد
می خواسسم اینا بگم کا لهجه را باید حفظ کرد
لهجه هم جزئی از تاریخی مانه.
تاریخی که ما را به شاهان بزرگ هخامنشی و ساسانی ربط می دهد.
لهجه هم جزئی از فرهنگ ماست.ومثل آثار باستانی باید از آن مراقبت کرد
مثل موسیقی مان وادبیات و شعر و...................
این دو بیت را هم از او می نویسم:
عجب دارم که سازد عشق هر دشوار را آسان
ولی خود مشکلی باشد که نتوان کرد آسانش
سرای عقل در یک عمر شد آباد و میدانم
که دست عشق دریک لحظه خواهد کرد ویرانش
"ابو لقاسم حالت
اما این شعر را که میتونیم"زندگی" یا حتی "مرگ"
نام بذاریم را توی دانشگاه(بیرجند) از دوستان –
یادشون بخیر- شنیدم .ولی کسی شاعرش را نمی شناخت:
زندگی راه درازیست حریفش مرگست
عمر،یک قصه وپایان ظریفش مرگست
زندگی پرسش سختی است که عمری با ماست
پاسخ منطقی و گرم و لطیفش مرگست
یک طرف همسفری نام عزیزش انسان
وآنطرف رهگذری نام شریفش مرگست
آدمی در سفری ساده هم حتی ایدوست
بند کفشش اجل و دسته کیفش مرگست
زندگی یک غزل نیمه تمام است ایدوست
که به هر وزن بگوئیم ردیفش مرگست.
سلام .این روز ها آخرین روز های حضور مداومم
در بلاگفا است. الان می خوام یک "بحر طویل"
بنویسم. توضیح زیادی در موردش نمی دم.
"پر چانگی"
دکتری گفت که یکروز به دانشکده طب سر تشریح یکی
جمجمه استاد بپرسید ز شاگرد که:این جمجمه از کیست؟
چو شاگرد بیامد جلو وجمجمه را کرد بسی زیر وزبر
گفت: از آنجا که بسی چانه این جمجمه لق است گمانم
که ز یک مشت زنی بوده که از بس که سر مشت زنی
مشت به زیر دهنش خورده چک و چانه او لق شده و
محکمی مشت حریفان شل و ول کرده چنین چانه او را.
گفت استاد که هر چندچک و چانه این جمجمه لق است
ولی صاحب آن مشت زن و بوکسور اگر بود چک و
چانه او در عوض اینکه شل و ول بشود در اثر ورزش
بسیار بسی محکم و ستوار همی گشت.
در این بین به یک مرتبه شاگرد دگر خواست ز استاد
خودش اذن و بیامد
جلو و جمجمه را کرد بسی وارسی و گفت: گمانم که
بود صاحب این جمجمه یک کاسب بازار و ز بس
در سر هر چیز زده چانه چنین چانه او لق شده.
استاد بدو گفت که هر چند که از چانه زدن چانه
اشخاص بسی لق شود اما نه بدین قدر ملقلق که شل و ول
بکند چانه آن عربده جو را. گشت شاگرد روان در
سر جای خود و شاگرد دگر جست و گرفت اذن و بیامد
جلو و جمجمه را پیش کشید و به سر و صورت وشکل
و پک و پوزش نظری کرد و سپس گفت که این جمجمه
بی شک تعلق به زنی داشته وین لق شدن چانه از آن است
که هی از سر شب تا به سحر یا ز سحر تا سر شب
ور زده با خاله و خانباجی و نفرین بنموده است به پشت
سر هم شوهر خود را که برای چه مرتب ندهد خرجی و
هی خرج قر ورخت و لبا سش نکند یا که چرا از سر
او وانکند شر هوو را.!
این بحر طویل را از کتاب"بحر طویل های هدهد میرزا" آورده ام که نوشته مرحوم
"ابولقاسم حا لت" شاعر معاصر ایران است.
شب چو آید فکر فردا می کنم
روز هم در فکر شب آید به سر
شب رود روز آید اماحاصلش
تیره ترازتیره تراز تیره تر
م. سرشک:
در نیم قوس کوچک میدان شهر من ،
باران،
- که در شتاب سکونت گزیده است ،
شوید غبار صفحه ساعت را
در چار چار خویش .
قارد کلاغ پیری
بر شاخه اقاقی
با یار غار خویش:
"- زنگار بسته لحظه در این شهر زهر ها
بیهوده می شتابد، باران ، به کار خویش !"
"ساعت"
اما از" حسین منزوی". وزن های عجیب و
غریبی که بعضاَ خودش نو آوری کرده بود
خیلی زود جا افتادند.
**** ****
هستی چه بود اگر که مرا و تو را نداشت؟
کوهی که هیچ زمزمه در وی صدا نداشت
از سنگ و صخره سر زدم از دره رد شدم
دریا شدن مرا به چه کاری که وا ندا شت
چون بره می چرید بهشت همیشه را
آدم اگر که کار به کار خدا ند ا شت
دیو و فرشته از ازل همخانه بو ده اند
در خانه کدام دل این هر دو جا ند ا شت؟
شاید حسد به خاطر حوا دلیل بود
ابلیس اگر که سجده بر آدم روا نداشت!
چون مرگ می کشید کمان ،تیر سرنوشت
برچشم و پشت و پاشنه یکسان خطا نداشت
سنگی که از فلاخن تقدیر می رهید
کاری به ترد بودن آئینه ها نداشت
********
پایان رنج های تو و من؟ مپرس آه !
چیزی که ابتدا ش نبود انتها نداشت.
مرحوم " حسین منزوی"
یاری اندر کس نمی بینیم یارانرا چه شد؟
دوستی کی آخرآمد،دوستدارانراچه شد؟
آب حیوان تیره گون شدخضرفرخ پی کجاست؟
خون چکید از شاخ گل ابر بهارانرا چه شد؟
کس نمی گوید که یا ری داشت حق دوستی
حق شناسانرا چه حال افتاد ، یاران را چه شد ؟
لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست
تابش خورشید وسعی باد و باران را چه شد؟
شهریاران بود و خاک مهربانان این دیا ر
مهربانی کی سر آمد ؟ شهر یارانرا جه شد؟
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید سوارانرا چه شد؟
صدهزاران گل شکفت وبانگ مرغی بر نخا ست
عندلیبانرا چه پیش آمد هزارانرا چه شد؟
زهره سازی خوش نمیسازد مگرعودش بسوخت؟
کس ندارد ذوق مستی می گسارانراچه شد؟
