تبليغاتX
برگ های سبز
شعر بیست و هفتم اردیبهشت 1387 18:6

پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان

باز هم گوش سپردم به صدای غمشان

هر غزل – گرچه خوداز دردی وداغی می سوخت

دیدنی داشت ولی سوختن با همشان

گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد

بغضشان،شیونشان،ضجه زیر وبمشان

نه شنیدی و مباد آنکه ببینی روزی

ماتمی را که بجان داشتم از ماتمشان

زخم ها ، خیره تر از چشم – تو را می جستند

تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان

این غزل ها همه جانپاره دنیای منند

لیک با اینهمه – از بهر تو می خوانمشان

گر ندارند زبانی که تو را شاد کنند

بی صدا باد دگر زمزمه مبهمشان

فکر نفرین به تو در ذهن غزلهایم بود

که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان

محمد علی بهمنی

نوشته شده توسط مجید  | لینک ثابت |