تبليغاتX
برگ های سبز
حسین منزوی هشتم خرداد 1387 16:48

آن نه عشق است که بتوان بر غمخوارش برد

یا توان طبل زنان بر سر بازارش برد

عشق می خواهم از آن سان که رهائی باشد

هم از آن عشق که منصور سر دارش برد

عاشقی باش که گویند : به دریا زد و رفت

نه که گویند : خسی بود که جوبارش برد

دلت ایثار کن آن سان که حقی با حق دار

نه که کالاش کنی گوئی : طرارش برد

شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی

عشق بازاری ما رونق بازارش برد

عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ

که به عمری نتوان دست در آثارش برد

مرد میدانی اگر باشد از این جوهر ناب

کاری از پیش رود کارستان ک" آرش" برد

نوشته شده توسط مجید  | لینک ثابت |