تبليغاتX
برگ های سبز
ورق پاره ها یکم مرداد 1386 3:37

سلام . این میل به نوشتن لعنتی نمیگذاردم به راحتی! پس آمدم و شروع می کنم.

آری . فکر کنم باید از دانشگاه بنویسم.

  پنج سال پیش یعنی شهریور ماه 1381 نتایج کنکور آمد و اعلام شد که در رشته زمین شناسی (شبانه) دانشگاه بیرجند قبول شده ام . تا وقتی که بیرجند را ندیده بودم فقط از دانشگاه رفتنم هول داشتم. اما وقتی رفتم و شهرش را هم دیدم به کلی ناامید شدم:

" آخه احمق جون اینم دانشگاه بود قبول شدی؟ آخه قبول نمیشدی که سنگین تر بود؟"

اما دیگه کاری بود که شده بود ؛ و رفتم. یادم نمیره که ترم اول چقدر سخت گذشت ؟ دو ماه به دنبال خونه گشتیم . بعدش هم تا اومدیم به دانشگاه و استادها عادت کنیم ، امتحانات شروع شد . وتا اومدیم به امتحان دادن عادت کنیم ، یه درس پیش نیاز را افتادیم...

و تا اومدیم انصراف بدیم و بی خیال درس و دانشگاه بشیم ، دیدیم که سه – جهار ترم را گذروندیم و حالا هم به شهر و هم به دوستان عادت کردیم. آره . از انصاف که نگذریم، فقط ترم اولش سخت بود .بعد ها دیگه با همه چیز توی شهر و دانشگاه آشنا شده بودیم و کم کم داشت بهمون خوش می گذشت.البته به استثنای شبهای امتحان که زجر می کشیدیم. آخه ما همخونه ای ها هیچکدوم درسخون نبودیم . برای همین شبهای امتحان اغلب تا صبح بیدار بودیم و می خوندیم.

 و همینطور گذشت تا اینکه چشم باز کردیم و دیدیم که داریم فارغالتحصیل می شیم وشدیم...

نوشته زیر را ترم آخر توی دفتر خاطراتم نوشته بودم:

 

   " انگار خواب دیده بود . جائی بود که تا به حال ندیده بود. آنقدر رویائی بود که اصلا یادش رفت کی و کجا خوابیده بود؟ اما اصلا خوابیده بود؟ کی؟ نه؟ ... خوابیده بود یا بیدار شده بود ؟  خودش تا مدت ها نفهمید . اما بعد فهمید که بیدار شده . وهمه چیز هائی که قبلا دیده بود را  خواب دیده بود!!!

- خواب دیده بود که مدت ها توی بیرجند درس خونده . رشته زمین شناسی. با چه زجری واحدها را پاس می کرده و با استادها وهمکلاسی ها و هم اتاقی و ها ومسئولای دانشگاه ، سر و کله می زده .

چقدر توی اتوبوس ها مسیر بیرجند – اصفهان ؛ بیرجند – مشهد ، بیرجند – بیدخت و.. . را بیاد می آورد؟ گرمای کویر ، گرمای بیرجند ، آب گرم و بد مزه آن ، عرق ریختن هایش توی مسیر " شوکت آباد " ، سگ دو زدن های توی دانشکده وبین اتاقهای اساتید و روسا وتوی سرویس ها و توی پیاده رو های باریک شهر ، با قیافه های خسته کننده اطرافیان. روز های تکراری ، شب های تکراری ، غذاهای تکراری ، درس های تکراری ، اساتید تکراری، حکایت های تکراری ، تمسخر تکرار با آفتاب ، باد  و آسمان بدون پرنده تکراری....

 

* 

 اما چه خواب طولانی ای بود ؟!... پنج سال طول کشیده بود!!؟!؟!...

 

نوشته شده توسط مجید  | لینک ثابت |